من یک توپم
هر کس مرا دید لگدی نثارم کرد ...تا به این روز افتادم
گاهی لگد می زدند تا از خود دورم کنند و گاهی لگد می زدند و هولم می دادند اما دنبالم می دویدند وپشت سرم می آ مدند تا خوشحال شوند!
من یک توپم که دیگر قل قلی نیست.مثل یک قوطی لهیده و بی مصرف...
وقتی زمینم می زدند به آسمان می رفتم...حالا به آسمان که پرتاب می شوم از ضعف با عجله خود را به زمین می کوبم و به آن می چسبم...
من هنوز هم یک توپم...لا اقل پوستهء تکه پاره اش هستم
می توان مرا به نام دیگری خواند؟به کار دیگری می آیم؟ پس... لطفآ لگدی بزن
مرد کوچکی بود با آرزو های بزرگ و درخشان,تمام چیزهای خوب دنیا را برای خود می خواست
می خواست ثروتمند شود,بهترین همسر را داشته باشد,بهترین خانه و بهترین فرزندان...
مرد کوچک بزرگ شد.
او حالا یک مرد ثروتمند است که با بهترین دختر درمیان آشنایانش ازدواج کرده و بهترین خانه ای که می توانسته خریده و حرف همسرش را که همیشه می گوید" ما صاحب بهترین فرزندان دنیا هستیم" باور دارد!
اما در تمام لحظاتی که به تلاشهایش و بهترین چیزهای زندگیش می اندیشد یک حس ناخوشایند کامش را تلخ میکند
دریانوردی در تشت ! همین است...حاصل تمام تلاشهایم؟!




