من یک توپم

هر کس مرا دید لگدی نثارم کرد ...تا به این روز افتادم

گاهی لگد می زدند تا از خود دورم کنند و گاهی لگد می زدند و هولم می دادند اما دنبالم می دویدند وپشت سرم می آ مدند تا خوشحال شوند! 

من یک توپم که دیگر قل قلی نیست.مثل یک قوطی لهیده و بی مصرف...

وقتی زمینم می زدند  به آسمان می رفتم...حالا به آسمان که پرتاب می شوم از ضعف با عجله خود را به زمین می کوبم و به آن می چسبم...

من هنوز هم یک توپم...لا اقل پوستهء تکه پاره اش هستم

می توان مرا به نام دیگری خواند؟به کار دیگری می آیم؟     پس... لطفآ لگدی بزن

 

چهارشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ توسط الهام نظرات ()
تگ ها:

مرد کوچکی بود با آرزو های بزرگ و درخشان,تمام چیزهای خوب دنیا را برای خود می خواست

می خواست ثروتمند شود,بهترین همسر را داشته باشد,بهترین خانه و بهترین فرزندان...

مرد کوچک بزرگ شد.

او حالا یک مرد ثروتمند است که با بهترین دختر درمیان آشنایانش ازدواج کرده و بهترین خانه ای که می توانسته خریده و حرف همسرش را که همیشه می گوید" ما صاحب بهترین فرزندان دنیا هستیم" باور دارد!

اما در تمام لحظاتی که به تلاشهایش و بهترین چیزهای زندگیش می اندیشد یک حس ناخوشایند کامش را تلخ میکند 

دریانوردی در تشت !  همین است...حاصل تمام تلاشهایم؟!

چهارشنبه ٢ بهمن ۱۳۸٧ساعت ٢:٠٩ ‎ق.ظ توسط الهام نظرات ()
تگ ها: مرد و بهترین و تلاش